سال 1348 همین جا به دنیا آمدم در روستای سرولات.
اگر خدا نخواهد حتی یک برگ هم از درخت نمی افتد، درباره من هم همین طور بود. خدا خواست، خدا من را از این روستای کوچک انتخاب کرد. این نظر خدا به روستای ما بود. کارآفرین شدن من کاملا یک اتفاق بود. من و همسرم اکبر لطفی نژاد سال 69 با هم ازدواج کردیم و از همان زمان برای کار به قزوین رفتیم. آنجا که بودیم من چون نمی توانستم بیکار بمانم در مطب یک دکتر، منشی شده بودم. همسرم هم به خاطر تخصصش در نیروگاه برق شهید رجایی کار می کرد تا اینکه قرار شد منتقل شود به بندرعباس. وقتی این موضوع را با خانواده هایمان در میان گذاشتیم مخالفت کردند. می گفتند شما بچه شمالید و در گرمای جنوب حتما اذیت می شوید. ما هم به ناچار کار را ول کردیم و برگشتیم به روستای خودمان در سرولات.
حدود 4 سال.
بله همین طور بود. در روستای ما کار فقط و فقط کشاورزی بود. حالا یا مردم می رفتند در باغ چای کار می کردند یا باغ پرتقال، یا سبزی کاری و ... شغل دیگری نداشتند. ما هم از وقتی برگشتیم اینجا به همین کار مشغول شدیم، آن موقع یک خانه 70 متری نیمه کاره داشتیم که تعمیر کردیم و در آن ساکن شدیم. البته شانسی که داشتیم این بود که خانه ما موقعیت خوبی داشت. یک طرفش رو به دریا بود و یک طرفش رو به کوه و نمای خیلی خوبی داشت. به خاطر همین موقع بازسازی یک بالکن 20 متری رو به دریا زدیم که همه چیز از هم از همین بالکن شروع شد.
سال 74 بود. یک روز من لب همین بالکن نشسته بودم که دیدم یک خانواده با ماشین شان از راه رسیدند. ساعت تقریبا یک ظهر بود. آنها پیاده شدند و تدارکات نهارشان را آماده کردند اما یک دفعه باران گرفت. خیلی آشفته شده بودند که یک دفعه چشم شان به من افتاد و گفتند خانم می شود ما بیاییم خانه شما غذا بخوریم؟ من هم قبول کردم و آن ها آمدند داخل همین بالکن نشستند. آتش درست کردم غذایشان را کباب کردند و تا وقتی که باران بند بیاید نشستند اما آن موقع دیگر هوا تاریک شده بود. به خاطر همین گفتند می شود ما امشب خانه شما بمانیم؟ کرایه اش را هم می دهیم. آن موقع رسم نبود کسی در این روستا خانه اش را به مسافرها اجاره بدهد. با این حال من قبول کردم. آنها ماندند و فردا با هم رفتیم بازار رامسر، ماهی خریدیم، من خودم ماهی ها را پاک کردم، سرخ کردم، برنج درست کردم و اینطوری با هم دوست شدیم. موقع رفتن هم گفتند چقدر می شود؟ من قیمت نداشتم. همینطوری گفتم هزار تومن. آنها اما 9 هزار تومن به من دادند و موقع رفتن گفتند ما خیلی از دستپخت شما خوش مان آمد. می شود دوباره پیش شما بیاییم؟ آن موقع خانه ما تلفن نداشت. من شماره خانه برادرم را دادم و بعد از آن دیگر این خانواده شدند مشتری دائمی من.
اهل اصفهان اما ساکن تهران. بعدها بقیه فامیل ها و آشناهایشان را هم آوردند اینجا. همگی از قبل زنگ می زدند سفارش باقلا قاتق، ترش تره، میرزاقاسمی و ماهی می دادند و بعد می آمدند. طوری شد که دیگر من و همسرم کار کشاورزی را رها کردیم. کم کم مشتری هایم زیادتر شد. مثلا بعضی وقت ها مشتری می آمد بی خبر. می گفتم از کجا آدرس گرفتی؟ چرا زنگ نزدی؟ می گفت توی آرایشگاه بودم، یک نفر گفت رفتم سرولات خانه خاور خانم، چه غذای خوشمزه ای خوردیم. ما هم همینطوری آمدیم و شما را پیدا کردیم. همه اینها باعث شد که کم کم فضا را بزرگ تر کنیم.
بله، اوایل خواهرزاده هایم با من کار می کردند بعد کم کم بقیه خانواده هم جمع شدند، ما هم فضای رستوران را بزرگ تر کردیم و از 70 متر رسیدیم به 500 متر. الان بعد از این همه سال هنوز مشتری هایی دارم که می آیند می گویند خاور خانم، ما توی خانه خودت می نشستیم غذا می خوردیم.
الان 40 نفر که همگی از اهالی همین روستا و روستاهای اطراف هستند اما روزهای خیلی شلوغ تعدادشان 60 نفر هم می شود.
من بیشتر با آشپزهای خانم کار می کنم. با آنها راحت ترم.
دلیل این موفقیت فقط لطف خداست. من خدا را شکر می کنم که نام روستایم نه فقط در استان گیلان که در کل کشور مشهور شد. خوشحالم که به خاطر حضور هر روزه گردشگرها و مسافرها، نه تنها جمعیت روستایمان کم نشده که بیشتر هم شده است. وجود گردشگرها برای خیلی ها ایجاد اشتغال کرده است. مثلا اینجا خانه اجاره می کنند یا ترشی و خوراکی محلی می خرند، بعضی روستایی ها صنایع دستی می فروشند. خلاصه با وجود گردشگرها رونق به روستای ما آمده است.
باور کنید تا همین یک سال پیش، حتی قابلمه ها را هم خودم جا به جا می کردم. الان هم با اینکه آشپز دارم اما همه مواد را خودم می خرم و تا از راه می رسم می روم سر قابلمه ها و مزه همه غذاها را می چشم. مثلا می گویم حلیمه خانم نمک این باقلا قاتق کم است و ... .
در روزهای خیلی شلوغ بیشتر از هزار نفر را هم غذا داده ایم اما روزهایی مثل امروز 200 نفر ناهار مهمان ما هستند.
خیلی زیاد. خیلی وقت ها شده از کشورهای دیگر توریست آمده سرولات، فقط برای اینکه اینجا غذا بخورد. بعد گفته که من تعریف غذای شما را از دوستانم شنیده بودم.
نه فقط خارجی ها که خیلی از ایرانی ها هم باورشان نمی شود من همان خاور خانم باشم. خب در نظر خیلی ها یک صاحب رستوران که 20 میلیارد تومان خرج رستورانش کرده، هیچوقت اینطوری مثل من ساده نمی گردد، به خاطر همین هی می پرسند شما خود خاور خانم هستید؟ من هم می گویم بله، خود خودش هستم.
باقلا قاتق چون می گذارم حسابی لعاب پس بدهد. مرغ شکم پر هم خوب است چون مواد داخلش از سبزی های محلی همین جاست و طعم خوبی دارد.
بله. هر روز صبح زود با همسرم می رویم بازار، مرغ و ماهی روز می خریم چون مرغ یک روز بماند بو می گیرد.
بله، خب سلیقه ها متفاوت است. مثلا یک روزهایی اینجا خیلی شلوغ است، هزار تا مشتری داریم ممکن است ته دیگ یکی خوب نگرفته باشد یا قطرش کم باشد. اعتراض می کنند و من هم همیشه به آنها حق می دهم.